کانال ایتا خاطرات فوق سمّی خواستگاری و ازدواج

این کانال برای بیان خاطرات طنز خواستگاریه
خاطرات تون رو برام بفرستید
مدیر فاطمه شجاعی
@F_Shojaeeii
09918755229

کانال در نزم افزار بله
https://ble.ir/roheezdevaj

ورود به کانال

ورود به نسخه وب

مطالب کانال ایتا خاطرات فوق سمّی خواستگاری و ازدواج

سلام وقتتون بخیر برای کانال خاستگاری راستش من چندین مورد با ننه های فلافلی و عیب گذار و پسرای نگیر مواجه شدم و خب طبیعیه ک ناراحت شدم خیلی اوقات.. تااینکه چندماه پیش من خسته بودم از دست این خاستگارا ک یکی دیگه زنگ زد و من گارد گرفتم ک نمیخوام اصلااا و میخوام مجرد بمونم.. خانواده گفتن ارزش یک بار حرف زدن رو شاید داشته باشه منم گفتم باشه اما تو دلم میگفتم ردش میکنم یا اینم اونا ردم میکنن😁 هیچی اومدن و به اقا پسر بدم نیومد. ولی خب سوتفاهم بینمون پیش اومد و هیچی شد.. چندوقت گذشت مجدد زنگ زدن ک بیان و سو تفاهم هارو درست کنن اگ شد.. منم گارد گرفتم گفتم نه جواب منفی بده مامان🤨 ولی نمیدونم چیشد کاملا اوکی شدیم و الانم درگیر ودار محضر و ازدواجیم😕😊 فقط خواستم بگم ناامید نشید فقط فقططط توکلتون بخدا باشه .. اون خودش به موقع کیس مناسبتون سرراهتون قرار میده من ناامید شده بودم و ازش خواستم هرووقت هرکیو خودت صلاح دونستی توکل به خودت‌. و بچه ها ما همه کامل نیستیم و بی عیب نیستیم.. پس از یه سری معیارهاتون کوتاه بیاید خداهم جبران میکنه واستون به چشم دیدم.😊
کانال روح های ازدواجی در تلگرام https://t.me/rohe_ezdevaji
سلام😁؛ وقتتون به‌خیر باشه ان‌شاءالله🌹. یه موردی اخیراً تماس گرفته بودن که آقا پسر تو یکی از تشکل‌های دانشجویی من رو دیده بودن؛ و طبق صحبت‌های واسطه‌ها، از شهریور تا یک هفته پیش درگیر پیدا کردنِ اطلاعات بودن. دروغ چرا؟به صورت کلی من هم نظرم راجع بهشون بد نبود… مادرشون که تماس گرفتن، خیلی با اکراه صحبت می‌کردن؛ و سوالاتی که می‌پرسیدن واقعا عجیب بودن!😅انگار که آقا پسر مجبورشون کرده بودن که تماس بگیرن…!اولش که چند بار اصرار کردن که من باید بیام «دختر» رو(دخترتون، مهسا(اسمم) جان و غیره نه‌ها😅! دختر رو!)ببینم! انگار که می‌خواستن بیان یه جنس ببینن و بخرن!(بعد پسر خودشون رو آقازاده و من رو دختر/دخترت خطاب می‌کردن!👩🏻‍🦽) مادر من هم هی تأکید می‌کردن که ما این رسم رو نداریم! اگر تشریف می‌یارید، با آقا پسرتون تشریف بیارید! یا اگه می‌خواید خودتون دخترم رو ببینید، محیط‌هایی مثل دانشگاه و… مناسب‌تر هستن که اگر مورد پسند شما نبود، نظر شما بر حسب ظاهر برای دخترم ایجاد ناراحتی نکنه! و ایشون هم هی تأکید می‌کردن که نه آقازاده الان این‌جا نیست، تا برگرده من باید بیام دختر رو ببینم! و تو تماس بعدیشون گفتن که پسرم می‌گه در شأن مادر من نیست که بیاد دانشگاه و دختر ببینه!🙂 خلاصه که سر همین موضوع مادرم جواب رد دادن…! و ایشون فرداش مجدد تماس گرفتن و با لحنی پر از تمسخر گفتن همسرم می‌گن که اشکال نداره! نمی‌ریم خونه‌شون! همون دانشگاه یا بیرون می‌ریم می‌بینیمش!😐(انگار مشکل ما خونه‌ اومدنشون بود!😐) و ما با این‌که به خواسته‌مون رسیده بودیم ولی سر لحن مادر آقا پسر روی جوابمون موندیم…!تهش هم به مادرم گفتن این اولین خواستگاری پسرم و اولین خواستگار دخترته، دخترت رو بده بره!:)مادرم هم بهشون بَر خورده بود و گفتن کی گفته اولین خواستگار دخترِ من شمایید…؟ و در ادامه هم به مادرم تأکید کردن که دخترت رو بده بره، می‌مونه‌ها…، و هی مورد مثال می‌زدن که شماره‌ی فلان دختر تو فلان اداره رو هم بهمون دادن!(همون از شما بهتر هم هست برای ما!😅) آقا پسرهای محترم، لطفا با مادرانتون این رو مطرح کنید که شکستنِ دلِ دخترِ مردم خیری براشون نداره…! اگر راضی به زنگ زدن به موردهایی که شما پیدا می‌کنید نیستن، اجبار نکنید! دل شکستن مسیر رو سخت‌تر می‌کنه‌ها…! #مهندس_پلاستیکی
سلام یه جا رفتم خواستگاری توی اتاق با دخترخانم داشتیم صحبت میکردیم وسطاش ایشون پرسید با خانم ها چطوری رفتار میکنی؟ داشتم میگفتم چندان با خانم ها ارتباطی ندارم. خاله ندارم عمه هم ندارم. بعد همون لحظه ایشون یهو گفت عمه ندارین؟! پس چجوری بهتون فحش میدن؟!🙈😅 من فقط چند ثانیه ساکت شدم و خندمو کنترل کردم و بنده خدا خودش فهمید چه سوتی داده و سعی کردیم بدون اشاره به سوتی ایشون بحثو ادامه بدیم😂
ضایع ترین رفتاری که توی جلسه خواستگاری از طرف مقابل تون دیدید چی بوده؟ این سمم قبل از خواستگاریه حتی به خواستگاری هم نرسید😅 من کارورزی داشتم دبستان دخترانه چند روزی اونجا بودم که حرکات یکی از معلم ها مشکوک میزد که بعدش مطمئن شدم که یه خبرایی هست بنده خدا تا فهمید مادرم خیاط هستن گفتن لطفا آدرس بدین ما می خواهیم بیاییم لباس بدوزیم. دوروز بعد همون معلم پیام دادن گفتن ما میخواهیم سه روز دیگه بیاییم خیاطی میشه شما هم بیایین منم گفتم باشه میام تا روز موعود سه روز به من پیام دادن فراموش نکنین ها حتما خودت هم بیایین😆 ما هم رفتیم خیاطی و منتظر موندیم که بیان که یهو در کارگاه خیاطی باز شد و پنج نفر آدم همزمان وارد کارگاه شدن🤣🤣 ومن نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم از همونجا سوال پیج کردن عه شما معلمی ،چندتا خواهر و برادر داری و ........ واینقدر بلند بلند و تند صحبت میکردند که ما نمیدونستیم چه واکنشی نشون بدیم کاملا هنگ کرده بودیم🤣🤣 هیچی دیگه طی 15دقیقه باز دیدشون کردن و به بهونه بچه رفتن😕😕 اینقدر سریع اومدن و رفتن که ما هنوز تو شوکیم🤣🤣 اونا پسندیدن😍 ولی ما نپسندیدیم🤣🤣بخاطر یکسری کارهاشون چون واقعا متفاوت بودن با اینکه چند پسرشون داماد کرده بودن هنوز آداب خواستگاری کردن بلد نبودن و خیلی ادعا داشتن☺️ خیلی دوست داشتم بهشون بگم برا دیدن دختر خانم منزل مناسب تره تا کارگاه خیاطی جلوی کلی آدم دیگه و اینکه حداقل مادر داماد کافیه برا دیدن دختر خانم نه اینکه با خاله خودت و دو تاخواهرت و عروستون تشریف بیارین واقعا حس بدی بهم دست داد انگار اومده بودن خرید فقط نمی‌دونم چرا هر کدوم از خواستگارام این چنین کارهایی میکنن😂 بعد هر خواستگاری باید کلی حرص بخورم😢
واسه کانال روح های ازدواجی
#رفتار ضایع خواستگار وپدر و مادرم.😂 من و بابام و مادرم اخرین بار رفتیم تو گلزار شهدا ک پسره بیاد خودش با خانوادم حرف بزنه و خانوادم قانع کنه.....😢 مثل حالت روضه ک تو ی ردیف میشینن و تکیه میدن ب دیوار اونجوری ب ترتیب ۴ تایی تو ی ردیف نشستیم 😂😂😂😂😂😂😂🤣 وای من پوکیده بودم از خنده😜 اصلا نمیشید چهره های همو ببینیم فقط روبرومون میدیدیم من کله پسره که میدیدم فقط لبمو گاز میگرفتم از خنده.🤪 و امشب شبیه ک جدامون کردن البته خانوادم.و پسره رو جواب رد دادن.و الان حالم بده.😔
سلام خانم شجاعی عزیز ایام امتحاناته و تفریحی اومدم کانالتون و چند تا خاطره خوندم که سه تاش در مورد خواستگار طلبه بود... منم می‌خوام یه خاطره بگم از خواستگار طلبم ایام امتحانات پایانی بود که یکی از اقوام واسطه شد و یک نفر که طلبه بود رو معرفی کرد و گفت می‌خوان بیان خواستگاری واین خواستگار از اقوام خیلی دورتر مامانم میشد..تا اون زمان ما هیچ خواستگاری رو منزل راه نداده بودیم (چون درس داشتم) و از پای تلفن مامانم چندتایی رو سوال و جواب و رد کرده بود و این خواستگار رو هم صرفا چون فامیل بودن گفتیم زشته و راه دادیم خلاصه اومدن خاستگاری و منم به عنوان دختر مذهبی خب حجابم کامل بود و روسریم رو طوری بسته بودم که زیر چونم رو گرفته بود و یک چادر سرم انداخته بودم و هیچچچ تجربه ای از طرح سوال و آمادگی برای خواستگار نداشتم ...گفتن بریم تو اتاق حرف بزنیم...ابتدا آقا سوال هاشون رو پرسیدن و در ادامه برگه ای درآوردن و از روی اون بقیه موارد رو پرسیدند یکی از سوالاتشون این بود که آسایش مهمتره برام یا آرامش و منی که خیر سرم محصلم از روی استرس مخم یاری نمی‌کرد فرقشون چیه😂😂😂 یکم فکر کردم گفتم ببخشید فرق آسایش و آرامش چیه😅😆😅 و بعد از اینکه برام توضیح دادن منم نظرمو گفتم😁 و ازم خواستن منم سوال هام رو بپرسم، چون من از قبل سوال آماده نکرده بودم بهشون گفتم همه سوالایی که از من پرسیدین رو خودتون جواب بدین😂(انصافا سوالاتش فوق العاده عالی بود و خیلی کامل بود)بنده خدا یه لحظه هنگ کرد 🤣و تمام سوالات خودش رو که پرسیده بود جواب داد، اون جلسه تموم شدو از نظر من آدم خوبی بودند تا اینکه واسطه تماس گرفت و گفت که آقا پسر، دختر رو کامل ندیدن و اگه بشه دفعه بعدی روسری شون رو عقبتر بدن تا ببیننشون☹️😏 وای منو میگییی اصلا جا خوردم، خیلیییی ناراحت شدم و گفتم طلبه همچین حرفی بزنه چه معنی میده، مشخصه فلان و فلانه و اون واسطه هم(که از اقوام بودن) تا جلسه بعدی هی تماس میگرفتن و میخواستن که من تو جلسه دوم روسری طوسی رنگم رو بپوشم(می‌گفت اون خیلی بهم میاد😂). و باز تر بزارمش کارد می‌زدی خونم درنمیومد دیگه و جوابم سر همین حرف کاملا منفی بود ولی به اصرار مامانم که گفتن فامیلیم و بزار جلسات طی بشه اگه نخواستی از آخر اعلام میکنیم اجازه دادیم جلسه دوم بیان و من با خودم نقشه ها برای این آقای طلبه کشیده بودم 😈😈😈 جلسه دوم شد و گفتن بریم تو اتاق حرف بزنیم...وقتی نشستیم آقا پسر به من گفتن که اگه سوالی دارم بپرسم و من اونجا بود که منفجر شدم و خودمو خالی کردم😁 با لحنی سرشار از غضب و دلخوری گفتم واسطه گفته که شما جلسه قبلی منو خوب ندیدین...با تعجب گفتن بله؟😳 منم دوباره حرفم رو تکرار و در همین حین که داشتم گیره روسریم رو شل میکردم و میدامش عقب گفتم خب پس اگه ندیدین الان نگام کنین‌😆 بنده خدا سررررخ شده بود سرش رو اصلا بلند نکرد نگام کنه و همینطور عرق بود که از پیشونیش میریخت🤣... یکم واستادم دیدم داره آب میشه بنده خدا دیگه روسریم رو به حالت اول برگردوندم و بهش گفتم دیدین؟😂 گفتن سو تفاهم شده و توضیح دادن که واسطه ازشون پرسیده که دختر رو پسندیدی و من گفتم که خوب ندیدمشون و منظورشون این بوده که چند جلسه دیگه باید منو ببینن وحرف بزنن و این واسطه بوده که انقد پیاز داغش رو اضافه کرده و بد برداشت کرده بوده و گفته که پسر اینجوری گفته و فلان کن جلسه بعدی😒 دیگه توضیحاتشون رو که شنیدم از کارم خجالت کشیدم🥴 جلسه که تموم شد برای مامانم تعریف کردم چیکار کردم ، مامانم میخواست بزنه منو😂گفت اگه جای پسر باشم دیگه نمیام و من گفتم دیگه توکل به خدا🥲😂 دیگه یه مدت بعد تماس گرفتن برای جلسه سوم 😃☺️و اونجا به صورت مسالمت آمیز حرف زدیم و به توافق رسیدیم 🥰🥳 اینا رو گفتم که چند تا نکته بگم: ...خواستم بگم از رو برگه خوندن اصلا بد نیست اگه طرف مقابل بد برداشت کرده یا متوجه نشده براش توضیح بدید ، صرفا به حرف واسطه بسنده نکنید و خودتون از آقا پسر بخواین موضوع رو توضیح بدن براتون همه قشری خوب و بد داره...حتی سپاهی و ارتشی و مکانیک و بقال و چقال...پس به صرف اینکه خاستگارتون از یه صنف به خصوصه بهش جواب مثبت ندید و فکر نکنید که فرشته است، بلاخره آدمه و امکان داره خوب یا بد باشه...
این پیام آخری کانال رو خوندم یاد یکی از خاستگارام افتادم. یه شب برخلاف نپذیرفتن ما، مادر آقا پسر و مادربزرگشون خیلی یهویی پاشدن اومدن خونه ما. بعد اینا رسما اومده بودن جواب مثبت بگیرن! ینی بهش فکر میکنم عصبی میشم. مادر آقا پسر از اول تا آخر فقط حرف میزد و منتظر جواب مثبت من بود، مادربزرگ هم عروس گلم عروس گلم از دهنش نمیوفتاد😐 بعد که مادر آقا پسر عکس پسرشو نشون داد هی میگفت تا جواب مثبت نگیرم نمیرم😐 حالا منم از پسره خوشم نیومد و نمیدونستم چجوری بپیچونم، گفتم از کجا میدونید که پسرتون منو بپسنده؟ گف پسر من؟؟؟ من سلیقه‌شو میدونم اصن هررررررچی من بگم میگه چشم😐 اینجا یه تیر به پیکر بی‌جان من زد. هی غیر مستقیم میگفتیم پاشید برید خونتون، میگفت مننن تا جواب مثبت ازت نگیرم نمیرم، میگفتم من جوابم منفیه اصلا هم قصد ازدواج ندارم. میگفت کاششش زنداداشمو میاوردم اون انقد زبون داره، کلی باهات حرف میزد تا جواب مثبت میدادی🥴 و خودشون با خودشون قرار گذاشتن که جلسه بعدش با زنداداششون بیان:/ که وقتی زنگ زدن برای هماهنگ کردن گوشیو دادیم به بابام، بابامم گفت من اصلا دخترمو شوهر نمیدم خدافظ😂

مشاهده در ایتا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ورود به کانال ایتا
تبلیغ کانال ایتا