کانال ایتا 🇵🇸 محتوای تربیت دینی کودک و نوجوان مربی فیلم کارتون داستان رمان شعر انگلیسی

معرفی کانالهای جذاب :
فیلم و کارتون
@kartoon_film
چیستان و معما
@moaama_chistan
داستان و رمان
@dastan_o_roman
شعر و سرود
@sorod_shr
خانواده ،همسرداری و آرامش
@ghairat

مدیر
@amoo_molla
شرایط تبلیغ ارزان
@tabligh_amoo
گزارش فعالیت عموملا
@amoomolla_news

ورود به کانال

ورود به نسخه وب

مطالب کانال ایتا 🇵🇸 محتوای تربیت دینی کودک و نوجوان مربی فیلم کارتون داستان رمان شعر انگلیسی

✍ سخن بزرگان درباره امام : 1⃣ صدای #امام_خمینی ، 🌸 برای مردم ایران ، 🌸 حکم صدای خدا را داشت . 🎙 شبکه تلویزیونی ایتالیا 2⃣ او دست خدا بر روی زمین بود . 🎙 کشیش یونانی موستاکیس 3⃣ خمینی مسیح معاصر ما بود . 🎙 رابین وودز ورث ، نویسنده‌ مسیحی 🇮🇷 @amoomolla 💻 منبع : سایت امام خمینی http://emam.com/posts/view/4786
🎨 کاربرگ نقاشی و رنگ آمیزی 👈 امام خمینی 🇮🇷 @amoomolla #امام_خمینی #دهه_فجر #نقاشی #کاربرگ #رنگ_آمیزی
🤔 #معما ۵۱۵ 🧠 از نظر امام خمینی ، 🧠 چه امری ، 🧠 مهم تر از فتح کشورهاست ؟ 🇮🇷 @moaama_chistan 🇮🇷 @amoomolla #امام_خمینی #دهه_فجر
📙 داستان کوتاه علی و پدربزرگ 🇮🇷 علی ، کنار حوض نشست 🇮🇷 و داشت به این فکر می کرد 🇮🇷 که پدربزرگش ، 🇮🇷 چه عینک و ساعت قشنگی دارد 🇮🇷 بلند شد و به اتاق او رفت 🇮🇷 پدربزرگ علی ، امام خمینی بود . 🇮🇷 امام خمينی داشت كتاب می خواند 🇮🇷 كه علی كوچولو به اتاقش آمد . 🇮🇷 امام خمینی با دیدن علی کوچولو 🇮🇷 كتابش را بست 🇮🇷 و با مهربانی ، او را در آغوش گرفت . 🇮🇷 علی کوچولو ، 🇮🇷 روی زانوهای پدربزرگش نشست . 🇮🇷 و نگاهی به او كرد و پرسيد : 🌷آقا جون ! ساعتت رو به من میدی ؟ 🇮🇷 امام خمینی گفت : 🌸 باباجون ! نمی شه ، 🌸 زنجيرش به چشمت می خوره 🌸 و چشمت اذيت میشه . 🌸 آخه چشم تو ، مثل گل ظريفه . 🇮🇷 علی كوچولو ، فكری كرد و گفت : 🌷 پس حداقل عينک رو به من بديد . 🇮🇷 پدربزرگ ، خيلی جدی پاسخ داد : 🌹 نه عزیزم ! 🌹 می ترسم دسته عینک رو بشكنی 🌹 و اون وقت ديگه من عينک ندارم . 🌹 بچه كه نبايد به اين چيزا دست بزنه 🇮🇷 آقا علی ، 🇮🇷 از روی پاهای امام پايين آمد 🇮🇷 و از اتاق بيرون رفت .  🇮🇷 چند دقيقه بعد ، 🇮🇷 دوباره به اتاق پدربزرگ آمد و گفت : 🌷 آقا جون ! بيا بازی كنيم . 🌷 شما بچه شو 🌷 و من هم بشم آقا جون . 🇮🇷 امام قبول كرد . 🇮🇷 علی هم لبخندی زد و گفت : 🌷 پس از اين جا بلند شيد . 🌷 بچه كه نباید به جای آقاجون بشینه 🇮🇷 امام با مهربانی لبخندی زد 🇮🇷 و از جایش بلند شد 🇮🇷 علی كوچولو ، 🇮🇷 دوباره با شيطنت گفت : 🌷 عينک و ساعت رو هم به من بديد 🌷 آخه بچه ها ، 🌷 كه به اين چيزا دست نمی زنن . 🇮🇷 امام خنديد . 🇮🇷 و دستی به سر علی كوچولو كشيد . 🇮🇷 سپس علی رو بوسيد و گفت : 🌹 بيا عزیزم ، 🌹 اينا رو هم بگير كه تو بردی 📚 @dastan_o_roman 🇮🇷 @amoomolla #امام_خمینی #داستان_کوتاه #علی_و_پدربزرگ
🌹 امام خمینی با چهره خندان 🌹 و دستانى مهربان ، 🌹 از کودکان ، استقبال مى کردند . 🌹 و نسبت به تربیت صحیح آنان ، 🌹 بسیار حساس و دقیق بودند . 🌹 و خانواده ها را سفارش می کردند 🌹 تا به فرزندانشان ، 🌹 تربیت سالم ، دینی و الهی بدهند . 🇮🇷 @amoomolla #امام_خمینی #تربیت_کودک
🌹 یکى از ابعاد تربیتى امام خمینی ، 🌹 نحوه رفتار و برخوردشان ، 👈 با کودکان و نوجوانان است . 🌹 #امام_خمینی ، 🌹 آن امام مهربانی ها ، 🌹 همیشه و هر جا کودکان را ، 👈 مورد نوازش و محبت قرار می دادند . 🇮🇷 @amoomolla #امام_خمینی #تربیت_کودک
🌹 شعر کودکانه امام خمینی 🌹 🇮🇷 خمینی ، مهربونه 🇮🇷 خوشدل و خوش زبونه 🇮🇷 عاشقِ کودکان و 🇮🇷 یارِ نسلِ جوونه 🇮🇷 خمينی ، نازنينه 🇮🇷 فرشته‌ی زمینه 🇮🇷 رهبر انقلاب و        🇮🇷  مردِ بزرگِ دينه 🇮🇷 حرفای او طنینه     🇮🇷 تو قلب ما می شينه 🇮🇷 هدف او ، در هر جا    🇮🇷  وحدتِ مسلمينه 🇮🇷 قلبش پر از ایمانه 🇮🇷 کلامِ او ، قرآنه 🇮🇷 پر از عشق و محبت 🇮🇷 خونه‌ی او ، ایرانه 🇮🇷 امامِ ماست ، خمینی 🇮🇷 آرامِ ماست ، خمینی 🇮🇷 سلامِ ماست ، خمینی 🇮🇷 کلامِ ماست ، خمینی ✍ شاعر : حامد طرفی 🎼 @sorood_sher 🇮🇷 @amoomolla 🕌 #شعر #امام_خمینی
📙 قصه صوتی کوتاه 🎧 این قسمت : #آخرین_شب 📚 @dastan_o_roman 🇮🇷 @amoomolla #قصه_صوتی #یکی_بود_یکی_نبود #مدافعان_حرم
📙 قصه صوتی کوتاه 🎧 این قسمت : #از_پایین_تا_بالا_بالاها 📚 @dastan_o_roman 🇮🇷 @amoomolla #قصه_صوتی #یکی_بود_یکی_نبود #دفاع_مقدس
📙 قصه صوتی کوتاه 🎧 این قسمت : #قول_مردونه 📚 @dastan_o_roman 🇮🇷 @amoomolla #قصه_صوتی #یکی_بود_یکی_نبود #دفاع_مقدس
📙 داستان کوتاه دو برادر 🌟 مردی به نام یعقوب ، وارد مکه شد 🌟 و هنگام طواف ، 🌟 چشمش به شعیب عقر قوقی افتاد 🌟 او را شناخت ، به سمتش رفت 🌟 و با او گفتگو نمود . 🌟 شعیب گفت : 🌸 از کجا مرا می شناسی ؟ 🌟 یعقوب گفت : ☘ در خواب کسی را دیدم ☘ و به من گفت ☘ که شعیب را ملاقات کن ☘ و آنچه خواهی از او بپرس . ☘ چون بیدار شدم نام ترا پرسیدم ☘ و ترا به من نشان دادند . 🌟 شعیب گفت : 🌸 از من چه می خواهی ؟! 🌟 یعقوب گفت : ☘ می خواهم امام صادق را ببینم 🌟 شعیب ، او را به خانه امام برد 🌟 و از امام اجازه طلبید . 🌟 چون نگاه امام به یعقوب افتاد 🌟 با ناراحتی فرمودند : 🕋 ای یعقوب ! 🕋 دیروز به مکه وارد شدی ، 🕋 امّا بین تو و برادرت ، در فلان جا ، 🕋 دعوایی پیش آمد 🕋 و کار به جائی رسید 🕋 که همدیگر را دشنام دادید . 🕋 در حالی که این برخورد ، 🕋 جزو طریقه ما نیست 🕋 از دین پدران ما هم نیست 🕋 ما هیچ وقت کسی را ، 🕋 به این کارها امر نمی‌ کنیم ، 🕋 از خدای یگانه و بی شریک بپرهیز 🕋 به خاطر این دعوا و قطع رحم ، 🕋 به زودی مرگ برادرت ، 🕋 بین تو و او جدائی می اندازد 🕋 یعقوب پرسید : ☘ فدایت شوم ، ☘ مرگ من کی خواهد رسید؟ 🌟 امام فرمود : 🕋 همانا اجل تو نیز نزدیک بوده 🕋 لکن چون تو در فلان منزل 🕋 با عمه‌ات صله کردی 🕋 و رحم خود را وصل کردی 🕋 بیست سال به عمرت افزوده شد . 🌟 یک سال بعد ، 🌟 شعیب دوباره یعقوب را در حج دید 🌟 و احوال او و برادرش را پرسید . 🌟 یعقوب گفت : ☘ برادرم در سفر قبلی به وطن نرسید ☘ و وفات یافت ☘ و در بین راه به خاک سپرده شد . 🇮🇷 @dastan_o_roman 📚 @amoomolla #داستان_کوتاه #دو_برادر #صله_رحم #دید_و_بازدید #دعوا

مشاهده در ایتا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ورود به کانال ایتا
تبلیغ کانال ایتا