کانال ایتا 📚شعر و غزل🌹

📕شعر و غزل های عاشقانه و عارفانه
📕معرفی انواع کتاب های ادبی و روانشناسی همراه با پی دی اف
📚حکایت
📚 بیان نکات نگارشی و ویرایشی

ورود به کانال

ورود به نسخه وب

مطالب کانال ایتا 📚شعر و غزل🌹

به اطفال خواندن و نوشتن را سرسری بیاموزید؛ بعد از آن کتابخانه ها را نشانشان دهید. https://eitaa.com/Sheeroghazal/1741 #نیما_یوشیج
#صدای_استاد_ابتهاج عشق آتش به سینه داشتن است دم همت به او گماشتن است… https://eitaa.com/Sheeroghazal/1736 #سایه #عشق #غزل
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد https://eitaa.com/Sheeroghazal/1736 #حافظ #شعر
گفتم این آغاز پایان ندارد… https://eitaa.com/Sheeroghazal/1736
کشورم را دوست دارم https://eitaa.com/Sheeroghazal/1736
کانون شعر و ادب پردیس فاطمه الزهرا (س) دانشگاه فرهنگیان یزد برگزار می کند 💠جلسات سعدی خوانی💠 با حضور 👤دکتر شهناز زرین خط 🔹دکترای زبان و ادبیات فارسی 🔹مدرس دانشگاه فرهنگیان 📅 تاریخ برگزاری اولین جلسه: یکشنبه ۱۷ تیر ماه ⏰ زمان برگزاری: ساعت ۱۸ 🟡 به مدت ۱۰ جلسه ‼️ شرکت برای عموم آزاد است. 🔰 همراه با اعطای گواهی به دانشجو معلمان 📲 علاقه مندان جهت کسب اطلاعات بیشتر و صدور گواهی به کانال زیر بپیوندند https://eitaa.com/cfu_literature 📌 عضویت در کانال، برای صدور گواهی الزامی است. 🔗لینک شرکت در جلسات سعدی خوانی https://vc.cfu.ac.ir:443/r7ifxgyngq9p ●▬▬▬▬๑◇✿◇๑▬▬▬▬▬● ✅ کانال رسمی کانون شعر و ادب دانشگاه فرهنگیان یزد 🌐 https://eitaa.com/cfu_literature
چال روی گونه ات آخر مرا دق می دهد خواهشا دولت تمام چاله ها را پر کند https://eitaa.com/Sheeroghazal/1734 #شعر #غزل
نام کتاب: قدرت خودباوری باور داشتن به استعدادهای درونی و وجود خود، نیروی خارق‌العاده‌ای در درون هر یک از انسان‌هاست. تاثیر خودباوری چیزی بیشتر از ارزش ذاتی‌ای است که هر یک از ما در هنگام آمدن به این جهان دربرداشتیم. #خودباوری آن چیزی است که برای ادامه زندگی به آن نیاز داریم. در واقع خودباوری حقیقی، به واسطه باور درونی ما به ارزشمند بودن و لیاقت خوشبختی داشتن است که شکل می‌گیرد. https://eitaa.com/Sheeroghazal/1734 #روانشناسی
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقت بار فراق این همه ایامم نیست https://eitaa.com/Sheeroghazal/1732 #امام_رضا #دلتنگی
#لیست کتاب های موجود در کانال شعر و غزل🌹 #آیدا_در_آینه_احمد_شاملو #معجزه_شکرگزاری #راز_موفقیت #از_حال_بد_به_حال_خوب #ملت_عشق #فکرتان_را_عوض_کنید #بیست_داستان_برگزیده_ارنست_همینگوی #آدم_های_سمی #اعتماد_به_نفس #ذهن_ناآرام #هنر_عشق_ورزیدن #ثروت_و_قانون_جذب #چهار_اثر_از_فلورانس_اسکاول_شین #هنر_برقراری_ارتباط #محدودیت_صفر #آدم_های_مشهور #معجزه_ذهن #چگونه_نفوذ_کنیم #یکی_بود_یکی_نبود #آیین_زندگی #هنر_خوب_زندگی_کردن #عادت_های_اتمی #قدرت_نامحدود #جادوی_فکر_بزرگ #پدر_پولدار_پدر_بی_پول #پستچی_دوبار_در_می_زند #رویاها #شهود لینک عضویت: https://eitaa.com/joinchat/372310297C200b4bc4c5
شازده کوچولو گفت: به هر بهانه ای می خوام ببینمش؛ دلم زود براش تنگ میشه. روباه خندید و به آخر جاده نگاه کرد و آروم گفت:… https://eitaa.com/Sheeroghazal/1730 #شازده_کوچولو
غم‌مخور جانا در این‌عالم که عالم هیچ نیست نیست‌هستی‌جز دمی‌ناچیز و آن‌دم‌هیچ‌نیست https://eitaa.com/Sheeroghazal/1730 #ملک_الشعرای_بهار
آرزویم برایت این است در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن، تو آرام قدم برداری برای زندگی کردن. 🩵 https://eitaa.com/Sheeroghazal/1729 #آرزو #دعا
مولانا چه قشنگ می گه ناامید نشو: گر شش جهتت بسته شود باک مدار کز قعر نهادت سوی جانان راهست یعنی اگر همه درهای عالم به روت بسته شد اصلا نترس چون از درون خودت به سوی گشاینده همه راه ها یعنی خداوند فتاح قادر راه داری و به گشایش می رسی. https://eitaa.com/Sheeroghazal/1728 #مولانا #شعر
عاشقانه های جلال آل احمد و سیمین دانشور https://eitaa.com/Sheeroghazal/1724 #انگشتر #نویسنده
شاعران سرشناس و مشهور ایرانی که مسلمان بودند. https://eitaa.com/Sheeroghazal/1724 جواب آن هایی که میگن اسلام مال عرب هاست. من یک #ایرانی_مسلمانم.
همه میگن اگر قسمت باشه میشه و اگر نباشه نه! ولی من می گم اگر بخواهد میشه و اگر نخواهد نه. https://eitaa.com/Sheeroghazal/1724 #دلنوشته #کلیپ #غزل
خلق را زین بی ثباتی ده نجات https://eitaa.com/Sheeroghazal/1722 #مولانا #شعر #غزل
تعریف من از عشق همان بود که گفتم در بند کسی باش که در بند کسی نیست https://eitaa.com/Sheeroghazal/1722 #شعر # غزل
حکایتی از معرفت مولانا https://eitaa.com/Sheeroghazal/1721 #مولانا #حکایت
دیگران را همان طور که هستند بپذیریم. https://eitaa.com/Sheeroghazal/1719 #تغییر #پذیرش
به هر چیزی که آسیبی کنی آن چیز جان گیرد چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی مروح کن دل و جان را دل تنگ پریشان را گلستان ساز زندان را برین ارواح زندانی https://eitaa.com/Sheeroghazal/1719 #مولانا #محسن_چاووشی
صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی؟ https://eitaa.com/Sheeroghazal/1719 #مولانا #شعر
🔘 داستان کوتاه #دعای_مادر حکایت چنین است که ... تاجری دمشقی همیشه به دوستانش می گفت که من در زندگی ام هرگز تجارتی نکرده ام که در آن زیان کنم حتی برای یک بار ! دوستانش به او می خندیدند و می گفتند که چنین چیزی ممکن نیست که حتی یکبار هم ضرر نکرده باشی ... تا اینکه یکبار تاجر آنها را به مبارزه طلبید تا به آنها نشان دهد که راست می گوید .. او از دوستانش خواست که چیزی محال و نشدنی از او بخواهند تا او انجام دهد .. دوستانش به او‌ گفتند : اگر راست می گویی به عراق برو و خرما ببر و بفروش و در این امر موفق شو زیرا که آنجا خرما مثل خاک صحرا زیاد است و ‌کسی خرمای تو را نمی خواهد .. تاجر قبول کرد و خرمایی که از عراق آمده بود را خریداری کرد و به طرف بغداد راهی شد .. آورده اند که در آن هنگام خلیفه عراق برای تفریح و استراحت به طرف موصل رفته بود .. زیرا موصل شهری زیبا و بهاریست که در شمال عراق قرار دارد و به خاطر طبیعت زیبایش اسم دوبهاره را رویش گذاشته اند زیرا در سرما و‌گرما همچون بهار است دختر خلیفه گردنبند خود را در راه بازگشت از سفر گم کرده بود ، پس گریه کنان شکایت پیش پدرش برد که طلایش را گم کرده است .. خلیفه دستور به پیدا کردنش داد .. وبه ساکنان بغداد گفت هرکس گردنبند دخترش را بیابد پس پاداش بزرگی نزد خلیفه دارد و دختر خود را به او خواهد داد .. تاجر دمشقی وقتی به نزدیکی بغداد رسید مردم را دید که دیوانه وار همه جا را می گردند ... از آنها سؤال کرد که چه اتفاقی افتاده است ؟! آنها نیز ماجرا را تعریف کردند و بزرگشان گفت : متاسفانه فراموش کردیم برای راه خود توشه و غذایی بیاوریم و اکنون راه بازگشت نداریم تا اینکه گردنبند را پیدا کنیم زیرا مردم از ما سبقت می گیرند و ممکن است گردنبند را زودتر پیدا کنند .. پس تاجر دمشقی دستانش را به هم زد و گفت : من به شما خرما می فروشم ... مردم خرماها را با قیمت گرانی از او خریدند ...و او گفت : هاااا ... من برنده شدم در مبارزه با دوستانم ... این سخن به گوش خلیفه رسید که تاجری دمشقی خرماهایش را در عراق فروخته است !! این سخن بسیار عجیب بود زیرا که عراق نیازی به خرمای جاهای دیگر نداشت ! بنابراین خلیفه او را طلبید و ماجرا را از او سؤال کرد ؛ پس تاجر گفت : هنگامی که کودکی بودم، یتیم شدم و مادرم توانایی کاری نداشت ، من از همان کودکی کار می کردم و به مادرم رسیدگی می کردم ، و نان زندگی مان را در می آوردم .. در حالیکه پنج سال داشتم ... و کارم را ادامه دادم و کم کم بزرگ شدم تا به بیست سالگی رسیدم .. و مادرم را اجل دریافت ... او دستانش را بلند کرد و دعا کرد که خداوند مرا موفق گرداند و هرگز روی خسارت و زیان را نبینم در دین و دنیایم .. و ازدواج مرا از خانه حاکمان میسر گرداند و خاک را در دستانم به طلا تبدیل کند ... دراین هنگام که دعاهای مادر را برای خلیفه تعریف می کرد ناخودآگاه دستش را در خاک برد و بالا آورد و مشغول صحبت کردن بود که خلیفه گردنبند دخترش را در دست او دید ! خلیفه تبسمی کرد ، تاجر که آنچه در دستش بود را احساس کرد فهمید چیزی غیر از خاک را برداشته به دستان خود نگاه کرد دانست که این گردنبند دختر خلیفه است پس آن را برگرداند و دانست که از دعای مادرش بوده است ... اینچنین بود که برای اولین بار خرما از دمشق برای فروش وارد عراق شد .. و او نیز داماد خلیفه گشت !! سبحان الله از دعای مستجاب مادر که چنین زندگی فرزند را می سازد ... خداوندا برّ و نیکی به والدین را به ما عطا کن. https://eitaa.com/Sheeroghazal/1718
آسمان فرصت پرواز بلند است ولی قصه این است چه اندازه کبوتر باشی https://eitaa.com/Sheeroghazal/1717 #فریدون_مشیری

مشاهده در ایتا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ورود به کانال ایتا
تبلیغ کانال ایتا