کانال ایتا -فـٰاجعه‌ای‌به‌نـٰام‌عشق🍷🖤•

•﷽• مگه داریم قشنگ تر از داشتنت؟🌝𖠴֪֢ ׁ♥️𓏺 ๋࣭ رمان‌هیجانی‌و‌جذاب「فاجعه‌ای‌بنام‌عشق」روزانه ² الی ³ پارت تقدیمتون میشه🦦🌿 کپی از رمان اکیدا ممنوعه.🦋🤌🏻

ورود به کانال

ورود به نسخه وب

مطالب کانال ایتا -فـٰاجعه‌ای‌به‌نـٰام‌عشق🍷🖤•

#فراموشم‌مکن فرزانه زن اول عرفان خان ک صاحب هیچ فرزندی نمیشه و عرفان خان برای داشتن وارث عطیه رو به عنوان زن دوم میگیره و بهش میگه ک فقط یک سال وقت داری بچه بیاری و از این خونه بری. ولی بعد از گذشت چند ماه عشقی آتشین بینشون درست میشه و عرفان ، عطیه رو زن دائمی خودش میکنه🔞🔥 https://eitaa.com/joinchat/1054343713Ccc83e4aa4d
با بغض به قوطی قرص ها نگاه کردم، امشب تولد یکسالگی دخترکم بود... من نتوانستم! من نتوانستم دل او را سفید کنم. نتوانستم او را عاشق کنم! قوطی قرص ها خالی بود... همه را یه جا سر کشیده بودم! امشب که تولد دخترکم بود آرام آرام جان میدادم. از جا بلند شدم و لباسم را مرتب کردم، مهمان ها پایین منتظرم بودند. از پله ها سرازیر شدم و صدای زن دایی‌ عرفان بلند شد. - عرفان کل خاندان رو واسه تولد یکسالگی بچه‌تون جمع کرده... صدای عرفان بلند شد. - فقط تولد یکسالگی دخترم نیست اخه... چشم هایم کم سو و تار می دید، تمام این یک سال باز هم تحقیر شدم... باز هم اذیت شدم! هر شبی که من در اتاقم اشک میریختم عرفان مشغول کارهای خودش بود. _پس چی عرفان جان؟ نکنه باز خانم بارداره؟ عرفان خندید و من کنار مبل ایستادم، مطمئن بودم رنگم پریده... نوزادم روی گهواره‌اش کمی آن طرف تر خواب بود، من هنوز کودکم را در آغوش نگرفته بودم! - امروز تولد عطیه هم هست! با حیرت به او خیره شدم، تولدم؟ اصلا یادم نبود تولدم کِی بود... نه اینکه اغراق کنم، اصلا نمی دانستم! عرفان از جا بلند شد و دستم را گرفت و فشرد... لرز به تنم نشست! اخرین باری که لمسم کرده بود همان شبی بود که ثمره‌اش نوزادم شد! - همونطور که همه‌تون میدونین... و آوازه ی کل فامیل شدیم... من خیلی عطیه رو اذیت کردم! با حیرت به او و حرف هایش چشم دوختم. - اما عطیه خیلی قلب بزرگی داشت... خیلی مهربون بود! خیلی صبور... خیلی عاشق! هرچقدر من بدی کردم اون سکوت کرد و عشق داد... نفسش را کلافه بیرون داد. - میخوام همین جا، جلوی همه ازش عذر خواهی کنم! دستم را رها کرد، به سمت دخترکم رفت و او را از روی گهواره بلند کرد، نزدیکم شد و برای اولین بار... دخترم را در آغوشم گذاشت! اشک از چشم هایم جاری شد! امشب.. همین شبی که من قصد مردن کردم باید این اتفاق می افتاد! همین شبی که نفسم برای جنگیدن تمام شده بود! همین شبی که یک قوطی قرص خوردم؟ عرفان قدمی به عقب برداشت و از جیب کتش یک جعبه ی مخملی بیرون کشید. جلویم زانو زد و حلقه را بالا گرفت. - دردت به عمرم... ببخشید که بلای جونت شدم، اجازه ی جبران میدی بهم؟ بله میگی که یه خانواده ی واقعی بشیم و جبران کنم واسه‌ات؟ اشک چشمم روی گونه ی سرخ دخترکم افتاد، نفسم بیرون نمی آمد و پاهایم شل شد. چشم هایم سیاهی رفت و لب زدم. _الان عرفان؟ الان که دیگه دیره؟ الان که یه قوطی قرص خوردم تا بمیرم؟ زانوهایم بی جان شد و  تنها چیزی که شنیدم صدای فریاد عرفان بود... - عطیه.... عطیه چی میگی، چشماتو باز کن دختر... یعنی چی قرص خوردی! عطیه دورت بگردم نکن، غلط کردم، میسازم زندگیمونو عطیه... https://eitaa.com/joinchat/1054343713Ccc83e4aa4d
♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️ ⛓♥️ #مانستگی #پارت_164 + من الکی در طی این مدت نمیخوردم. واقعا طعمشون بی نظیره مامان! خوشحال شد از اینکه اینو گفتم. از روی تختم بلند شد. بیرون رفت تا برامون چای تازه درست کنه! به همراه کیکی که دیشب پخته بود بیاره! منم بلند شدم. خودم رو به سرویس رسوندم. دستی به صورت و موهام کشیدم. لباسم رو عوض کردم. رفتم توی پذیرایی... عطر خوب چای دم کشیده ی همراه با هِل کل فضای خونه رو پر کرده بود. همزمان با ورود من، بابا حمید هم با دست پر وارد خونه شد! سلامی دادم. اونم جواب داد. ✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•.❀.•✿ #هرگونه_کپی_برداری_پیگرد_قانونی_دارد ⛓❤️ @fajeeh_novel ❤️⛓
♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️ ⛓♥️ #مانستگی #پارت_163 آروم گفت: - آره یه هدیه اس! حورا؟ ببخش عزیزم! با عجله غذا پختم. با اینکه می دونستم تو کباب تابه ای دوست نداری! ولی مجبور شدم عزیزم! آخه تو که نمیدونی این هلما چه کولی گری ای اول صبحی درآورد. که باید کباب تابه ای درست کنی! می گفت خیلی دوست داره. هم خودش و هم دوست جدیدش. کلی زیر بغلم هندونه گذاشت که کباب تابه ای های من بی نظیره! بوسیدمش. آهسته گفتم: + حق با هلماست! ✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•.❀.•✿ #هرگونه_کپی_برداری_پیگرد_قانونی_دارد ⛓❤️ @fajeeh_novel ❤️⛓
♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️ ⛓♥️ #مانستگی #پارت_162 اومد جلو و گفت: - حورا جان! چقدر میخوابی مادر! خرس قطبی رو هم رد کردیا! چرا در از بیرون قفله؟ کی قفل کرده؟ هلمااا؟ آره؟ برای این سوالش، هیچ جوابی نداشتم که بگم. اونو توی آغوشم کشیدم. از عطر بودنش بهره بردم! + امممم.... چه عطر خوبی! جدیده؟ آره دیگه! تا حالا این بو رو نداشتی! منو از توی بغلش جدا کرد. توی صورتم نگاه کرد. ✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•.❀.•✿ #هرگونه_کپی_برداری_پیگرد_قانونی_دارد ⛓❤️ @fajeeh_novel ❤️⛓
♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️ ⛓♥️ #مانستگی #پارت_161 آخه مگه میشه این همه بی حرمتی؟ پاک حیا رو قورت داده بود. یه لیوان آبم روش خورده بود! از غصه و درد و شنیدن اون صداها، خوابم برد! یعنی با خوردن چندتا مسکن! به زور خودم رو خوابوندم. تا متوجه ی چیزی در اطرافم نباشم! حوالی غروب بود که با بالا و پایین شدن دستگیره ی در، از خواب بلند شدم. کلید توی قفل چرخید. در روی پاشنه باز شد. وجود مامان ساره رو در آستانه ی در دیدم! به قدری از دیدنش خوشحال شدم که حد نداشت. دنیام بود! امیدم به زندگی! دستام رو از همدیگه به معنی بغل گرفتنش باز کردم. ✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•.❀.•✿ #هرگونه_کپی_برداری_پیگرد_قانونی_دارد ⛓❤️ @fajeeh_novel ❤️⛓
♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️ ⛓♥️ #مانستگی #پارت_160 امیدوارم بودم که هر چی زودتر تموم بشه. هر چی زودتر از اینجا برن! حالم خیلی بد بود! اومدم از سرویس بیرون! به سمت تخت رفتم. روش دراز کشیدم. ملافه رو، روی خودم کشیدم. تا بالای سرم بردم. ای کاش اینجا نبودم و این همه درد رو متحمل نمی‌شدم! هلما داشت از این روسپیگریش، لذت می برد. ولی من... من داشتم دیوونه میشدم. اون هیچی براش مهم نبود. ولی برای من همه چی دارای حریم بود و اصالت! انگاری هلما از ما نبود! اگه ما دوقلو نبودیم حتما می گفتم که این بچه ی مامان بابا نیست! ✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•.❀.•✿ #هرگونه_کپی_برداری_پیگرد_قانونی_دارد ⛓❤️ @fajeeh_novel ❤️⛓
♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️ ⛓♥️ #مانستگی #پارت_159 اصلا براش مهم بود؟ به فکر آبروی خودش و خودم بود؟ معلومه که جواب همه ی این سوالا، نهههه بود! اون هیچی براش مهم نبود و نیست! من به جای هلما شرمنده بودم. اصلا برام تصورش محال بود. حتی من صدای بوسه های آبدارشون رو هم می شنیدم! چه برسه به سایر موارد! حرفای رکیکی که اون بین، میونشون رد و بدل میشد! حالم از خودم و از اینکه اینجا گیر افتاده بودم و شاهد این سر و صداهای ناموزون بودم، داشت بهم میخورد. به سرعت سر برگردوندم. هر چه که بهم فشار آورده بود و کل محتویات رو داخل سرویس بالا آوردم. دستم رو روی دهنم کشیدم و با صدای آرومی که خفه باشه و به بیرون نره، گریه کردم! ✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•.❀.•✿ #هرگونه_کپی_برداری_پیگرد_قانونی_دارد ⛓❤️ @fajeeh_novel ❤️⛓
♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️⛓♥️ ⛓♥️⛓♥️ ♥️⛓♥️ ⛓♥️ #مانستگی #پارت_158 احساس اینکه مردی غریبه توی خونمون بود، حس خوبی نبود! قربون صدقه رفتن های هلما، روی اعصابم بود. روانم رو خط می کشید. خواهر نادون من! متوجه ی رفتارش نبود. صداهای ناهنجار جفتشون باعث شد اشک توی چشمام حلقه بزنه! حالت تهوع بهم دست داد. به سمت سرویس داخل اتاقم رفتم تا... تا بتونم حالم رو خوب کنم. سال هاست که من حتی کوچکترین صدایی از پدر و مادرم نشنیده بودم. ولی حالا... هلما با اون ناز و عشوه ها و صداهای ناموزون، حالم رو خراب می کرد. اصلا با خودش نمی گفت که خواهرم با چند متر فاصله اونورتر، داره صدام رو میشنوه؟ ✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•.❀.•✿ #هرگونه_کپی_برداری_پیگرد_قانونی_دارد ⛓❤️ @fajeeh_novel ❤️⛓
😊 سلام نویسنده عزیز!!! واقعا ازتون گلایه دارم، تکلیف ما که بخاطر شرایط اقتصادی و مشکلات دیگه نمی تونیم وارد کانال های پولی‌تون بشیم چیه؟ رمان های دیگتون کانال عمومی داره لااقل ولی جدیده چی؟؟؟ اهیلو رو دوستم خریده و عضو شده قصه ش رو برام تعریف کرد خیلی دوست دارم بخونم، میشه لینکش رو به من بدید؟ قول میدم به کسی نگم🥺🙈🙊 پاسخ به این پیام❌👇🏻 چی بگم من واقعاً دلم خون شد...😢 همراهان گل استقبالتون از کانال حق عضویتی‌مون اونقدر زیاد بود که فکر نکنم مشکلی باشه چند تا از دوستامون رایگان عضو بشن و همراهمون باشن، درسته؟ https://eitaa.com/joinchat/4058448008C02602ce885 👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆 فقط خواهشی که دارم اینه لینک‌پخش نکنید این لینک فقط برای اعضای این کاناله
#p17بر اساس واقعیت👌🏿 **پارت خود رمان💜 _آهیل جــــــــــان؟ وقتی اینطور پر عشوه صدایم میزد هرمون های مردانه به هر سو حرکت در می آمدند. از داخل شیشه نگاهم میکرد. دست هایم را به جیب زده و بدون آنکه برگردم گفتم: _جانم؟ دست هایش را دور گردنم انداخت و خودش را به من تا حد امکان چسباند _ چرا که نه.... ؟! چقدر بودن این دختر زیبا با این همه #دلبری برایم جذاب بود. روسری نباتی اش با حاشیه های مشکی از روی موهای لخت و بلندش افتاد. عادت داشت همیشه موهایش را باز بگذارد . و همه را سخاوت مندانه در انظار کوچه وخیابان به نمایش بگذارد. شانه ای بالا انداختم به من ربطی نداشت اگر دوست داشت #بدون_لباس هم میتوانست بچرخد. https://eitaa.com/joinchat/4058448008C02602ce885 رمان خودمونه روایت از زبان مرد داستان**😍😎

مشاهده در ایتا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ورود به کانال ایتا
تبلیغ کانال ایتا